دریغا...

به نام خدا

انسانی چنان، مرا برانداز کرد و غضبناک به من تعنه ای زد. دریغا که من از این دخمه ی کوچک نمیترسم. آنگاه که آسمانها و زمین به لرزه می افتند، من به این می اندیشم که چگونه چنین سرپیچند، این مخلوقات که به عدالت قدرتی کهکشانی کافرند.

آنروز می آید که من به سزای کارهای خود میرسم، آنروز که خلقی از خجالت جرئت نمیکنند سر از گریبان خویش بیرون بکشند. 

دریغا که نمیداند، همیشه پایانی خوش  در انتظار کسانی است که مطقابلا در انتظار پایانی خوش اند. 

دریغا که نمیبینند که زیباترین جواهر از دل سخترین کوهها بیرون میخزد، که این مفهوم سختی است.

دریغا که باور ندارند که پی هر روز ،شبی است و پی هر شب، روزی است.

دریغا که لرزش دل آنها از لرزش اشک روی چشم کودکی یتیم نیست، از لرزش دستی سست و پٌر پول است.

دریغا که به یاد ندارم که روزی همه بیدار میشوند.

/ 1 نظر / 10 بازدید
hamoon

che dele pori