من را امشب غمیست مهلک

به نام خدا.

 

من را امشب غمیست مهلک.

امشب که هچو هر شب دگر ماه در آسمان است، 

امشب که مثل هر شب دلهره ای بر دلی می افتد.

امشب که در اتاق شبحی پیر ،پیکری جوان را تسخیر میکند.

روزگار، این حجم نادان تکه تکه سوزن بر پیکر بی جان جوان میزند 

و جوان به این مکث غمگیین می اندیشد:

"چه مکث کوتاهی و لذت بخشی.

گویا هنوز هم زنده ام

گویا هنوز هم چرخش عقربه های ساعت به دور سر خویش را حس میکنم. 

چه بسا این لحظه همان موضوع انشایی باشد که سرنوشت برایمان در سر دارد.

بلکه این بار گزاف آنقدر هم که فکر میکنیم اضافه نیست. 

بلکه اگر روزی از میان ما برود و بهترین نتیجه آن خنده ها و قهقهه های بیشمار شود،

دلمان برایش تنگ شود."

بار الها، از تو شکر گذارم که به من هرچه که دارم را بخشیدی که تو بخشنده ترین و توانایی. 

تو را شکر گذارم که به من آموختی آنچه میدانم و از من پنهان کردی آنچه ندیدم.

تو را شکر گذارم که مرا جز صلاحم نخواهی و بر هستیم گواهی. 

تو را شکر که تنهاییم را دوایی و مهربانی بی همتایی.

مرا به آنچه بایدم است برسان و مرا از آنچه نبایدم است بهراسان. 

/ 4 نظر / 13 بازدید
هم نفس

چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج! ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کورست نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابانست می فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟ او در اینجاست نهان می درخشد در می گر بهم آویزیم ما دو سر گشته ی تنها ، چون موج به پناهی که تو می جویی، خواهیم رسید اندر آن لحظه ی جادویی اوج!

هم نفس

آپـــــــــــــــــــــــــــــم توی بلاگفا http://rozegarehamnafas.blogfa.com/

هم نفس

همه را بی وقفه خواندم... کلامت به باور کلام به همان آشناییست که می نویسی.... دلت آرام....

هم نفس

من اینجا قبلا سر زده ام اما یادم نمی اید...