روزگاری بودم خیلی کوچک... خیلی ساده....

روزگاری بودم

خیلی کوچک...

خیلی ساده....

 

و مرا گذشت بهاران 

و زمستانها ...

 

و مرا طولها افزود روزها

و چمشمی مرا گذشت....

 

خاطرم هست روزی 

به نگاهی لرزان، دل من هم لرزید

و دگر روزی بود

که مرا ریه ای از جنس سیاهی پر شد...

یاد دارم عتشی خاموش کردم با می...

یاد دارم که گلی بوئیدم!

و چه سیبها چیدم!

و شکستم روزی ،که ببرم بندی!

من به خاطر دارم

روزی از لاکوئی قلبی کندم!

 

از من اما، همه ی خاطره ها گشتند دور.

ذهن من را ،تو باشد

که کنی روزی عبور؟


/ 0 نظر / 15 بازدید