قسمتی چرند

خدا را یاد،

آسمان مملو از ابرهای دراز و بی بار بود که به رنگ بنفش میزدند. بنفشی که میدرخشید و آبی تیره ای که زمینه ی آن بود هارمونی زیبایی را تشکیل میداد.

گام میبردم در زمین سنگلاخی تپه ای کوتاه که انتهای آن خورشید غروب میکرد، کمی آنسو تر خانه ای بود خشتی گلی که توسط حسارهایی چوبی احاطه گشته بود. میان حسارها ،چاپارهای رام میدیدم که گه گاهی به آین سو و آن سو میدویدند و به ظرف آب دهانی میزدند. چمن هایی که زیر سنگلاخهای تپه دفن شده بودند، به لطف و رحمت خورشید همچو چراغی سبز میدرخشیدند.

در چند لحظه ی کوتاه خود را میان درگاه خانه میابم، دستانم بی اختیار به کوبیدن در میپردازند. با تماس دستانم در باز میشود، گویی کسی از آمدن من خبر داشت و در را برایم باز گذاشته بود.

با دلهره ای که وجودم را گرفته بود وارد خانه شدم. خانه مجموعه ای از اشیا قدیمی بود، اتاق نشیمنی که میان آن کرسی ای جهت گرم شدن و نشست های خانوادگی بود و اطراف آن سماوری ذغالی ،چند استکان و نلبکی ، مقداری تزئینی و .... 

آن طرف دری نیمه باز بود، در چند لحظه ی کوتاه من آنسوی در ایستاده بودم. در اتاق کوچکی دختری مشغول بافتن فرشی بود که مثل خورشیدی کوچک میدرخشید. 

فرش مجموعه ی بی نظیری از کلافهایی بی شمار با رنگهایی بیشمار بود. آن نکته که مرا به وجد آورد این بود که همه ی کلافها از دست و پاهای من نشأت میگرفت. رو به دختر زیبا رو کردم و آز آن پرسیدم که "این چیست که میبافی؟".

به من خیره گشت و گفت: این ......


/ 0 نظر / 7 بازدید